آنچه نگاشتهام روایت یک دلدادگی تمام عیار است با این تفاوت که لیلی و مجنون ما مهدی و فاطمه جوانانی با مختصات جوانان امروزی هستند. عصری پر از اما و اگرها ،عصری که در آن افراد در دنیای مجازی خواستنی تر هستند تا دنیای واقعی .
البته نه اینکه از این لیلی و مجنون ها کم باشند اما مسئله اینجاست بیصدا و به دور از خود نمایی و بلاگر شدن نفس میکشند و زندگی میکنند.
بله همانطورکه پیشتر گفتم نقش اولهای این حماسه بچههای دهه شصت هستند. لیلی ما یعنی فاطمه خانم در متولد شده و سال 85 به عقد همسرش درآمد خانمی جوان که تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی گذرانده است و اکنون استاد دانشگاه است پس ادامه این زندگی حماسی را از زبان فاطمه خانم بخوانید:
همسر شهید قاضی خانی با بیان اینکه من و مهدی هر دو اهل روستای قاضی خان همدان هستیم و نسبت فامیلی دوری داریم وبه همین خاطر اسم فامیلی ما یک است اما دست تقدیر خواست نسبت دور ما بیشتر از این حرفها نزدیک شود گفت: پس از تعطیل شدن کوره ها آجر پزی در همدان بنا به بیکار شدن پدرم برای پیدا کردن کار به قرچک مهاجرت کردیم این درحالی بود که گویا خانواده آقا مهدی نیز به همین دلیل چند سالی بوده که این شهرستان ساکن بودند.
خانم قاضیخانی با تاکید براینکه این دو خانواده سالها از هم بی خبر بودند تا اینکه آشنایی من و آقا مهدی بار دیگر این دو خانواده بازهم به یکدیگر وصل کرد اظهارکرد: در خصوص نحوه آشناییمان باید بگویم از آنجا که مادرم در بیرون از منزل کار میکرد و من در اغلب اوقات وظیفه نگهداری از فرزندان درخانه بر عهده داشتم پس مادرم با پیشنهاد من که می خهو.اهم رانندگی یاد بگیریم موافقت کرد به همین دلیل در یک آموزشگاه ثبت نام کردم، پس از مدتی مربیام گفت راستی یک آقایی هم فامیلی شما اینجا کارآموز است. پرسید با هم فامیل هستین؟ چون آقا مهدی را ندیده بودم، گفتم: خیر.
وی ادامه داد: بعد از مدتی همین مربی که بعدها مشخص شد خواهر شهید است من و آقا مهدی را به یکدیگر معرفی کرد و همین آشنایی باعث شد که درپی هم صحبت شدن یکدیگر را بشناسیم.
همسر شهید قاضی خانی با بیان اینکه فکر میکنم یک هفته بعد از اولین دیدار ما بود که با خانوادهاش صحبت کرد بیایند خواستگاری ابراز کرد: آن موقع تازه از سربازی برگشته بود وکمتر از 20 سال سن داشتن و هنوز کاری هم پیدا نکرده بود اما اصرار داشت ازدواج کنیم
وی ادامه داد: یادمه در مراسم خواستگاری گل و شیرینی نیاورد و همین مسئله اعتراض خواهرم را درپی داشت و حتی پدرم از او پرسید درآمدتان از کجاست؟ این درحالی بود که پدرش هم به او گفته بود من نمیتوانم کمکی در مخارج زندگی بهت بکنم اما آقا مهدی ایستاد و گفت من روی پای خودم هستم و از هر کجا که باشد نانم را در خواهم آورد.
وی با اشاره به اینکه وقتی میدیدم چطور با خانوادهام در مورد ازدواج صحبت میکند حالت مردانهاش خیلی به دلم نشست. زمانی هم که قرار شد با هم صحبت کنیم گفت: حجاب شما از هر چیزی برایم مهم تر است و همین ویژگی شما باعث شد که به شما علاقمند شوم زیرا حریم ارتباط با آقایان را رعایت می کنید.
*ماندن در چاردیواری خانه برایم لذت داشت
وی با اشاره به اینکه تا قبل از شروع زندگی مشترک دانشگاه رفته بودم، بیرون می رفتم و می خواستم تحصیلاتم را هم ادامه بدهم اما وقتی با مهدی ازدواج کردم و بچه دار هم شدیم آن قدر در خانه خوش بودم که دلم نمی خواست جایی بروم، تا جایی که همه می گفتند تو چی از خونه می خوایی که چسبیدی به کنجش؟! آنقدر جو خانهمان را دوست داشتم که دلم نمیخواست رهایش کنم، ماندن در این چاردیواری برایم لذت بخش بود ،ابراز کرد: یک سال که از زندگی مان گذشت محمد متین به دنیا آمد .
همسرشهید قاضی خانی ادامه داد: وقتی فهمیدیم فرزند دوممان دختر است خیلی خوشحال شدیم چون پسر که داشتیم و هر دو دختر دلمان میخواست. خب آدم دلش هم دختر میخواد هم پسر.
وی با بیان اینکه بعد از نهال خداوند متعال محمد یاسین فرزند سوممان را به ما داد: دوست داشتم بچه ها را طوری تربیت کنم که بدانند رییس خانه پدرشان است. میخواستم احترام به او را خوب یاد بگیرند. ملموس تر بخواهم توضیح دهم، مثلا اینکه دلستر که می خریدیم تا آقا مهدی درش را باز نمی کرد و از آن نمیخورد بچهها نمیخوردن. این شاید در نگاه اول یک مسئله خیلی جزیی باشد اما می دانستند تا پدرشان نباشد نباید دست بزنند. این موضوعات تربیتی را از برنامه های تلویزیون یاد میگرفتم. به خودم می گفتم اگر احترام به شوهر را دخترم از من یاد نگیرد از چه کسی می خواهد بیاموزد؟ و همینطور نسل ها بعد از او؟
خانم قاضی خانی با بیان اینکه واقعا عاشق مهدی بودم و عاشقانه دوستش دارم، (چندلحظه بغض) برای اثبات عشقم همین بس که با همه علاقه و وابستگی به او اجازه دادم برود و رفت، اذعان کرد:آقا مهدی در مورد شهادت زیاد صحبت می کردو یکی از علاقمندهایش حضور بر سر مزار شهدا بود به نحوی که بارها میگفت انشالله همان شهید ی که واسطه ازدواج ما شد شفاعت کند که من شهید شوم و کلا در این فضاها بود. شاید باور نکنید اما حیران و سرگردان بود روی زمین، نمی توانست یکجا باشد، همش دنبال هدفی بود. سر گشتگی در وجودش کاملا حس می شد، سر گشتگی ای در کنار آرامش. نمی توانم حالاتش را توصیف کنم .
وی ادامه داد: نمی توانم بگویم از اینکه رضایت دادم به رفتنش پشیمانم اما خیلی دلتنگ می شوم به خصوص غروب ها خیلی (بازهم بغض ) اینقدر نبودنش را حس می کنم که احساس می کنم صاحب خانهام نیست و به معنای واقعی تنها شدن را با همه وجودم لمس کردم.
وی با اشاره به اینکه بین فرزندمان با دخترمان رابطهاش نزدیک بود گفت: هنوزهم نهال میگه بابا رفته کربلا اما راهش را گم کرده و میاد و پسران هم هنوز با نگاه به مستندها پدرشان از حضوردر سوریه فکر میکنند که پدرشان همچنان درسوریه درحال جنگیدن است و به همین دلیل فکر میکنند که اگر خانه ما را عوض کنیم پدرشان دیگر خانه راپیدا نمی کند پس اجازه عوض کردن خانه را نمی دهند .
همسر شهید قاضی خانی در رابطه با گفتگوی دختر 4 سالهاش با مقام معظم رهبری در حاشیه دیدار ایشان با خانواده شهدا در سال 95 گفت: یک سال از شهادت آقا مهدی میگ ذشت یک روز با ما تماس گرفتند و گفتند به ضیافت افطار بیت رهبری دعوت شده ایم از این بابت بسیار خوشحال بودم و بچهها را حسابی آماده کردم.
وی ادامه داد: عل رغم اینکه این دیار عمومی بود مثل یک مهمانی مهم برای خودم و بچه ها لباس و کفش نو تهیه کردم تا در حضور حضرت آقا آراسته باشیم، به شدت برای این دیدار بیتاب بودیم هم من هم پسر بزرگم «محمد متین» که در ما مقطع زمانی 7 سال داشت.
خانم قاضی خانی با بیان اینکه آن روز هم وقتی رسیدیم داخل بیت من در بهت و حیرت بودم و جذبه و ابهت حضرت آقا چنان مرا گرفته بود که فقط گریه میکردم ابراز کرد: دیگر نمیتوانستم شیطنت های نهال را کنترل کنم، نگران بودم مبادا گم شود که دوستان گفتند کسی نمیتواند از بیت خارج شود، برای همین خیالم راحت شد.
وی با اشاره به اینکه چند دقیقهای از نهال غافل شدم و اصلا متوجه نشدم کجا رفته است و چون خیالم راحت بود که نمیتواند بیرون برود دنبالش نگشتم ابرازکرد: محمد متین هم رفته بود در قست آقایان وتنها بود.
همسر شهید قاضی خانی ادامه داد: بعد از مدتی نهال برگشت، پرسیدم کجا بودی؟ گفت رفته بودم پیش حاج آقا من گمان کردم کسی از آقایان را دیده و مشغول بازی و صحبت شده، اصلا نمی دانستم منظورش از حاج آقا مقام معظم رهبری است. پرسیدم خب حاج آقا چی میگفت؟ گفت: «من دیدم حاج آقا یک کلاهی روی سرش دارد، به او گفتم این کلاه را مادرت برایت درست کرده؟ او هم گفت: بله، گفتم کلاهت را میدهی به من؟ گفت: این مال خودم است، لازمش دارمو با آن نماز می خوانم برای تو یکی دیگر میخرم. من هم گفتم پس اگر میخواهی برای من بخری، صورتی اش را بخر.
وی با تاکید براینکه آنجا به این حرفهای نهال خندیدم و حتی تصورش را هم نمی کردم این گفتگو را با حضرت آقا انجام داده است اظهارکرد: وقتی برگشتیم خانه دوستانم تماس گرفتند و گفتند عکس های نهال در اینترنت منتشر شده که دارد با مقام معظم رهبری صحبت میکند و ایشان هم میخندند. آنجا تازه فهمیدم که ماجرای کلاه صورتی جزئیات گفتگوی نهال با ایشان است. عکس آقا را به نهال نشان دادم و گفتم از این حاج آقا کلاه صورتی خواستی؟ که تایید کرد و دوباره همان ماجرا را برایم تعریف کرد.
وی افزود: درست چند روز بعد از بیت رهبری برای نهال کلاهی صورتی ارسال شد.